<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>... یــه سرزمیــن امــن واسه مُــردن ...</title>
<link>https://neveshte-1morde.blogfa.com</link>
<description>... نــوشتـــه هــای زنــــده ی یــــک مـُـــرده ...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 07 Feb 2014 16:22:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>شک دارم ختم ماجرا اینجاست...</title>
<link>https://neveshte-1morde.blogfa.com/post/201</link>
<description>لا اقسم بهذا البلد«1»و انت حل بهذا البلد«2»(قسم به این شهر «1»و حال اینکه تو در آن جای داری«2») .یک. پست آسایشگاهم. شب آخر، ساعت دو صبح. جلوی در آسایشگاه ایستاده ام و بچه ها را که تخت خوابیده اند نگاه می کنم. فردا روز جدایی مان است. از تخت اول شروع می کنم و تک تک شان را نگاه می کنم. چهره های معصومشان را. چهره هایی که در این دو ماه خاطره ها ساختند. امین سردش است، در خودش مچاله شده، پتوی خودم را می آروم و می کشم رویش.</description>
<pubDate>Fri, 07 Feb 2014 16:22:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>neveshte-1morde</dc:creator>
<guid>neveshte-1morde.blogfa.com/post/201</guid>
</item>
<item>
<title>رفتن که دلیل نمی خواد، موندنه که دلیل می خواد...</title>
<link>https://neveshte-1morde.blogfa.com/post/200</link>
<description>وقتی اولش چندبار می نویسی و بعد پاک می کنی و بعد هم که یک چیز درست و درمان می نویسی و سیستم بی هوا ری استارت می شود، یعنی همان ننویسی بهتر است! + به شخصی که در پست پایین آن کامنتِ بی نام و نشان را فرستاده بود: هیچکس در این دنیا- چون در بطن موقعیت خاص انسانی دیگر قرار ندارد - نمی تواند احساس صحیح و درستی در مورد بدی یا خوبی مسئله ای داشته باشد، حالا خواه این مسئله به خوشبختی و بدبختی، به عشق و یا آفت هنری ارتباط داشته باشد.</description>
<pubDate>Fri, 24 Jan 2014 16:49:39 +0330</pubDate>
<dc:creator>neveshte-1morde</dc:creator>
<guid>neveshte-1morde.blogfa.com/post/200</guid>
</item>
<item>
<title>دوباره بر می گردم به شهر لعنتی ام</title>
<link>https://neveshte-1morde.blogfa.com/post/199</link>
<description>به نیمه شب خوابیدن های تویbrt، به اشک های علیرضا که &quot;تو متولد 74یی&quot;؟، به گریه های مادر آنور گوشی، به بوی مرده ی روی زمین مانده دادن، به سرگیجه های پس از پاکت های خالی سیگار، به زخم های چرک کرده ی پا، به تمام شدن های شارژ گوشی وسط صدای شاهین، به بیزاری از خانه، به بی پولی و دم نزدن، به جمعه ها کار کردن توی ان کتاب فروشی دور میدان انقلاب، به صندلی های خالی سینما سپیده، به گریه های نیمه شب زیر پتوهای کثیف پادگانی متروک، به دربندهای در بند، به ولیعصر و میلاد و</description>
<pubDate>Fri, 17 Jan 2014 13:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>neveshte-1morde</dc:creator>
<guid>neveshte-1morde.blogfa.com/post/199</guid>
</item>
<item>
<title>در آخر به این نتیجه رسیدم که من خر است!</title>
<link>https://neveshte-1morde.blogfa.com/post/198</link>
<description>درب دژبانی که باز می شود هوای تازه می پیچد توی پادگان! انگار هوای این طرف دیوار با آن طرف دیوار زمین تا آسمان با هم فرق دارد، هوای بیرون بوی علف های خشک شده ی بیابان های اطراف را می دهد، بوی آزادی را، بوی خیابان، صدای جیغ ترمزها... از جلوی درب پادگان تا اولین کیوسک -نه مغازه و خانه، کیوسک- چیزی حدود 12 کیلومتر است. جاده خلوت است و مجبورم که پیاده راه بیوفتم... بعد از حدود2 کلیومتر پیاده رفتن بالاخره یک ماشین.</description>
<pubDate>Fri, 03 Jan 2014 14:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>neveshte-1morde</dc:creator>
<guid>neveshte-1morde.blogfa.com/post/198</guid>
</item>
<item>
<title>شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع ×حافظ×</title>
<link>https://neveshte-1morde.blogfa.com/post/197</link>
<description>تخت ها مرده اند انگار، خوابگاه که خالی می شود آدم با خودش اینطور فکر می کند که لابد همه ی تخت ها مرده اند. لم داده ام روی صندلی و کتاب می خوانم و پاهایم را گذاشته ام کمی هوا بخورند، نزدیک 70 ساعت است که توی پوتین بوده اند. صدای زنگ تلفن بلند شده و من تنها کسی هستم که توی آسایشگاه است. با بی میلی تمام بلند می شوم تا جواب بدهم. زنی با لهجه ی گیلانی پشت خط می گوید: &quot;پادگان هتل کهریزک؟!&quot; خنده ام می گیرد، مادر امیر است.</description>
<pubDate>Fri, 20 Dec 2013 13:20:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>neveshte-1morde</dc:creator>
<guid>neveshte-1morde.blogfa.com/post/197</guid>
</item>
<item>
<title>می روم تا دور کنم خود را...</title>
<link>https://neveshte-1morde.blogfa.com/post/196</link>
<description>فردا 7صبح باید خودم را به تیپ المهدی کهریزک معرفی کنم و آنجا تقسیم می شویم و می رویم به جایی که نمی دانم کجاست! خودم هم خنده ام می گیرد از لفظ &quot;سرباز وظیفه علی رضائیان&quot;. کهریزک را دوست ندارم، نداشتم و نخواهم داشت. حتا وقتی که بهشت زهرا می روم هوایش اذیتم می کند، حتا از آن فاصله. کمی استرس دارم؛ استرس که نه، بهتر است بگویم ترس! آری ترس! می دانی از چه چیزی؟! سربازی برهه ای است که می گذرد، سخت و راحت بودنش هم فقط به خودت برمیگردد.</description>
<pubDate>Mon, 09 Dec 2013 17:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>neveshte-1morde</dc:creator>
<guid>neveshte-1morde.blogfa.com/post/196</guid>
</item>
<item>
<title>من می گویم بدرود؛ شما بخوانید رفت که بمیرد...</title>
<link>https://neveshte-1morde.blogfa.com/post/195</link>
<description>سرت گیج می رود، بغض داری، روی فضا خفه کننده ترین موزیکی که شنیده ای رژه می رود، تنت درد می کند، پاکت سیگارت تمام شده... سرت را می کنی زیر آب یخ و گریه می کنی... شاهین می خواند &quot;آرام گریه کن... آرام نعره بزن...&quot; سرت را می گیری بین دست هایت و زار می زنی، زندگی به گوه نشسته را، 18 سال زندگی نکرده را، خاطرات داشته و نداشته را، خندیدن ها و نخندیدن ها را... خودت را بالا می آوری... زل می زنی &quot;به غم که ز غم بیشتر است&quot;؛ به دست هایت که یخ کرده اند و خیس...</description>
<pubDate>Fri, 29 Nov 2013 18:53:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>neveshte-1morde</dc:creator>
<guid>neveshte-1morde.blogfa.com/post/195</guid>
</item>
<item>
<title>فراخوان ... فراخوان!! «شاید کمی لبخند»</title>
<link>https://neveshte-1morde.blogfa.com/post/194</link>
<description>بخشی مهمی از ما بدون شک از گذشته و خاطرات گذشته تشکیل شده. خاطراتی که ممکنه با هر چیزی دوباره زنده بشه. یکی از چیزهایی که منو به سرعت به گذشته وصل میکنه، کتابه! کتاب هایی که از خیلی هاشون خاطراتی دارم که شاید خیلی از همون خاطرات در آینده م بی تاثیر نبوده! اما چه شد که این رو گفتم؟! این جناب داهول عزیز، یه پست ی گذاشته بودن که توش عکس سه تا از کتاب های قدیمی شون رو گذاشته بودن و ما هم بر آن شدیم( یه لحظه یاد اون دوست عزیز ِ حاضر در مجلس افتادم که در</description>
<pubDate>Thu, 28 Nov 2013 08:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>neveshte-1morde</dc:creator>
<guid>neveshte-1morde.blogfa.com/post/194</guid>
</item>
<item>
<title>سکانسی 30 ثانیه ایی...</title>
<link>https://neveshte-1morde.blogfa.com/post/193</link>
<description>- یه بلیط لطفاً! + کدوم فیلم؟! - فرقی نمی کنه، فقط خلوت باشه، طولانی هم باشه که چه بهتر! + نگاه به دور و برم و کمی خنده ی شیطانی کسی که باهات نیست، پس چرا خلوت می خوای؟! - زل زده به چشم هایش می خوام راحت تر بشه زار زد... + زل زده به چشم هایم و فقط بُهت... ... + همیشه خیلی سوال ها و خیلی حرف ها در اعماق ذهنم با هم کلنجار میرن! یکی شون که خیلی سمج و لجوجه و خیلی در افکار و اعتقاداتم تاثیر داشته این بوده که: «دنیای ما پُر از تصاد است.</description>
<pubDate>Tue, 26 Nov 2013 20:23:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>neveshte-1morde</dc:creator>
<guid>neveshte-1morde.blogfa.com/post/193</guid>
</item>
<item>
<title>نگفتمت...؟!</title>
<link>https://neveshte-1morde.blogfa.com/post/192</link>
<description>به کسی که بوی ذهن ِ وحشی اش، در پس ِ عطر سیگارها و قهوه های کافه های تهران، همیشه برایم جاریست...</description>
<pubDate>Sun, 24 Nov 2013 18:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>neveshte-1morde</dc:creator>
<guid>neveshte-1morde.blogfa.com/post/192</guid>
</item>
</channel>
</rss>
