X
تبلیغات
... یــه سرزمیــن امــن واسه مُــردن ...
... نــوشتـــه هــای زنــــده ی یــــک مـُـــرده ...
شاید برای شما هم این اتفاق افتاده باشد که عطر و بوی کسی را در نبودش حس کنید.اتفاقی که برای من هر روز تکرار می شود.اتفاقی که...نمی دانم چرا شاید تلقین باشد،شاید تلپاتی هوایی(!)باشد و می تواند هر کوفت و زهرمار دیگری باشد که من از آنها خبر ندارم.اما هر چه که هست دل انگیز است.دل آدم غنج می رود و لبخند مضحکی روی لب می آرود.آدم دلش می خواهد هوای داخل اتاق را بسته بندی کند تا هر وقت نیاز داشت - وسط خیابان،وسط مهمانی، توی اتوبوس، توی تاکسی یا هر جهنم دیگر - بسته را دربیاورد و مثل ماسک اکسیژنی که هنگام شیمیایی روی دهان می زنند بچسباند به لبانش و با تمام وجود نفس بکشد.تمام ریه هایش را بسپارد به هوای داخل بسته و چشمانش را ببندد و...!

گُمت‌ کردم‌ !
تو این‌ راه‌روهای‌ دَکُ دراز گُمت‌ کردم‌ !
تو این‌ دالونای‌ سفید !
تو این‌ دالونا...

از خونه‌ که‌ زَدَم‌ بیرون‌ باهام‌ بودی‌ !
تو دِلم‌ ، تو سَرَم‌ ، لای‌ برگای‌ کتابم‌ !
تو ماشین‌ باهام‌ بودی‌ !
تو دِلم‌ ، تو سَرَم‌ ، لای‌ برگای‌ کتابم‌ !
دَم‌ِ سازْفروشیا باهام‌ بودی‌ !
تو دِلم‌ ، تو سَرَم‌ ، لای‌ برگای‌ کتابم‌ !
پلّه‌ها رُ که‌ اومدم‌ بالا باهام‌ بودی‌ !
تو دِلم‌ ، تو سَرَم‌ ، لای‌ برگای‌...
امّا نه‌ !
دیگه‌ نبودی‌ ! همون‌جاها گُمت‌ کردم‌...
یعنی‌ خواستن‌ که‌ گُمت‌ کنم‌ !

اِی‌ لعنت‌ به‌ رنگِ قرمز !
لعنت‌ به‌ هَر چی‌ خودکاره‌ !
لعنت‌ به‌ هَر چی‌ هَر چی ِ ...
گُم‌ بشه‌ هر کی‌ بخواد تو رُ گُم‌ کنم‌ !
قبض‌ِ جریمه‌ نبودی‌
که‌ از لای‌ برگای‌ کتابم‌ بیفتیُ عین‌ خیالم‌ نباشه‌ !
به‌ کوریِ چشمِ هَر چی‌ دُزده‌ ، هنوزم‌ با منی‌ !
تو دِلم‌ !
تو سَرَم‌...
گیرم‌ از لای‌ برگای‌ کتابم‌ کنده‌ باشنت‌ !
دیاری‌ نمی‌تونه‌ از دلم‌ بدزدتت‌ ! عزیز !
دیاری‌ نمی‌تونه‌...



قبرنوشت:شعر از یغما گلرویی

+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  جمعه 30 فروردین1392ساعت 2:35 PM     | 

تو ماه را

بیشتر از همه دوست می داشتی

و حالا ماه هر شب

تو را به یاد من می آورد

می خواهم فراموش ات کنم

اما این ماه

با هیچ دستمالی

از پنجره پاک نمی شود...

-ر. یونان


قبرنوشت:بعد مدت ها وبلاگ طنزم هم به روز شد...

+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  پنجشنبه 29 فروردین1392ساعت 4:33 PM     | 

خاموش گریه می کنی بر سینه ی دیوار***با بغض روشن می کنی سیگار با سیگار

-مهدی موسوی


قبرنوشت:البته من نوازنده ی گیتار نیستم،منظور همون موزیک بود...(منبع عکس هم اینترنت)


+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  چهارشنبه 28 فروردین1392ساعت 7:49 PM     | 

سرم را میرسانم میان بازوانت و چشم هایم را میبندم.به فواره ی خون کاری ندارم،میخواهم تمام تنم را،تنت را،تنمان را بسوزاند.با خر-خر تو گوشت آهنگ مورد علاقه ات را زمزمه میکنم و تو لبخند میزنی،همان لبخندی که هر وقت از دنیا سیر میشدم دوباره پابند دنیا میکردتم،همان لبخند ِ محوی که فقط من میدیدمش از پشت لبان دوخته شده ات.میخوانم و ترانه به انتها میرسد.خون فواره میزند و سرم را میان آغوشت جا میگذارم...
+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  چهارشنبه 28 فروردین1392ساعت 0:13 AM     | 

خبر پشت خبر...فاجعه و مصیبت پشت سر هم...هر خبر هم پشت آدم رو خم میکنه!... چند روز پیش بود که خبر زلزله ی بوشهر رو شنیدم و بسیار ناراحت شدم،دقایقی پیش هم متوجه شدم که در استان سیستان و بلوچستان زلزله ای با قدرت 7.7 در مقیاس ریشتر اومده طوری که حتی کشور امارات برج هاش رو خالی از سکنه کرده و روستایی هم در پاکستان ویران شده...مسلما این فاجعه هم تلفاتی خواهد داشت...از همین جا به تمام آن عزیزان تسلیت می گم و امیدوارم هرچه زودتر به وضع این عزیزان هم رسیدگی بشه...


+هر وقت اسم زلزه میاد یاد بم می افتم.بچه بودم،حدودا 8 ساله.داشتم فیلم نگاه میکردم که تصویر قطع شد و بعد صحنه هایی از بم نشون داد.میخکوب شدم و مات و مبهوت به تصاویر نگاه می کردم.به قدری ترسیده بود که...بزرگتر شدم و با پدیده ی خانمان سوزی به نام اینترنت آشنا شدم و یک بار تو بخش تصاویر گوگل سرچ کردم "زلزله بم".به قدری برام دردناک بود که هنوز که یادم می افته اشک تو چشمام جمع میشه.هنوز هم وقتی اون شعر حامد عسکری در مورد بم رو می خونم بندبند بدنم می لرزه و موهای تنم سیخ میشه...یادم نمیره که چه جو ماتم و دردآوری حاکم بود اون سال تو کشور...به امید آن روز که از این فاجعه ها نداشته باشیم(هرچند امیدی از الان ناامید شده ست)...

[برای این عزیزان دعا کنید]

+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  سه شنبه 27 فروردین1392ساعت 6:14 PM     | 



...من اینجا بس دلم تنگ است...



+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  دوشنبه 26 فروردین1392ساعت 7:34 PM     | 

می روی دلهره ها پشت سرت می آیند

بعد تو...خاطره ها پشت سرت می آیند

می روی...بغض ِ مرا می شکند سوت قطار

همه ی پنجره ها پشت سرت می آیند

کشته هایت همگی باخبر از رفتن تو

امشب از مقبره ها پشت سرت می آیند

میروی کودکی ام پشت سرت می آید

تاب ها،سرسره ها پشت سرت می آیند

آه ای علت آواز قناری هایم

آه این حنجره ها پشت سرت می آیند


قبرنوشت:لحظه ی تولد شعر،لحظاتی پیش

+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  شنبه 24 فروردین1392ساعت 1:30 AM     | 

نعنا به نعنا، قلّ و قلّ، آرام، افتاده ای توی سرش امشب

اکسیژن گیج تو جاری شد در بندبند پیکرش امشب


در گُر گُر ِ باید - نباید ها، باید - نباید هاش را می گفت

هی پا به پا شد روی لب هایش، شاید بگوید آخرش امشب


او با تو بود و آه با آهو، او با تو بود و ماه با شب بو

تعبیر خواب کودکی هایش، اما نمی شد باورش امشب...


آواز باباطاهر عریان، آویزه ی گوشش شد و حالا

با این خیال مشترک، کم کم، بوی خوشی از بسترش امشب-


-می آمد و بدجور عاشق شد، عطر تو را در بی کسی هایش

گیسوی تو مشق شبش می شد، بی ترسی از دوروبرش امشب


از جبرئیل هر نگاه تو، انگشت های او غزل می شد

هرگز نفهمیدی چه خواهد کرد، این وحی با پیغمبرش امشب


باران نمی فهمد که بعد از این، دیگر حرف شعله هایت نیست

وا میکند آغوش خود را باد، بر سردی خاکسترش فردا

-حسام بهرامی



قبرنوشت:شعر جدید علیرضا آذر با نام "مادیان"در وبلاگ "من،تو،خدا...می شویم یک نفر"


+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  جمعه 23 فروردین1392ساعت 8:48 PM     | 

در گیر و دار فاصله هایی که هیچ وقت

با بغض ها و با گله هایی که هیچ وقت


"گوشم به راه تا که خبر می دهد ز دوست"1

چشم انتظار قافله هایی که هیچ وقت


خیره شدن به ممتد یک موج تا غروب

هم پای درد اسکله هایی که هیچ وقت


حس گسل گرفته غزل هام بعد تو

پس لرزه های زلزله هایی که هیچ وقت


یک شعر نیمه کاره دو تا بیت لعنتی

سر رفته اند حوصله هایی که هیچ وقت...


من را به هیچ دادی و با هیچ دل خوشم2

در بهت این معامله هایی که هیچ وقت


شاید دوباره در غزلی تازه حل شود

مجهول این معادله هایی که هیچ وقت.


-حسام بهرامی


1:"گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست/صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم" سعدی

2:"مرا به هیچ به دادی و من هنوز بر آنم/که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم" سعدی

3:تیتر مصرعی از دکتر موسوی(قبلا هم با این عنوان پستی گذاشته شده بود)

+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  چهارشنبه 21 فروردین1392ساعت 10:44 PM     | 

از من گذشته بود که در من نشسته است

مردی درست آنطرف مرگ خسته است


آیینه کارها که شهادت نمی دهند

آیینه کارها همه شان دست توی دست!


او را که تکّه تکّه به دیوار می زنند

پشت مقرنس تو خودش را شکسته است


شاهیچراغ خوب دلش را بلد شده

شاهیچراغ و پنجره هایی که بسته است


با تو رسیده بود دخیل درخت را

آوای روسریت تن بند رخت را...


یک شعر تازه شکل طبیعیش شکل زن

داغ تو بر دل است که تب گیر در دهن


یعنی من از همیشگی ام بی قرارتر

از هر چه ماهی ست به جانت دچارتر


آغوش باز پنجره بود و کسی که نیست

در من هزار خاطره بود و کسی که نیست


یادش بخیر فاخته هایی که هیچ وقت

لب هام بسته بود صدایی که هیچ وقت


لعنت به هست من که تو از دست می روی

این بغض ناگزیر که در من نشسته است!


پیوند ده مرا به خودت سیم ساق من

تسبیح سال هاست که بی تو گسسته است...


-حسام بهرامی

+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  سه شنبه 20 فروردین1392ساعت 2:54 PM     | 

شروع قصّه همین جاست،پیرهن پری ات
چکیده غزلی چین دامن زری ات

هجوم موج همین موج های بی دریا
که غرق می شوم این بار در شناوری ات

و من برادر بن بست بوده ام یک عمر
شبیه خواهر من بوده ای و خواهری ات!

              بلای جان غزل های دیگران شده بود
              چقدر واژه که در وصفت امتحان شده بود

شروع قصه همین جاست تا دلم لرزید
که آشکار شده جلوه های دلبری ات

منی که محو توام،هاج و واج می مانم
و باد می زند آرام زیر روسری ات

چه کهکشان سیاهی به روی شانه ی توست
منی که محو توام محو زهره مشتری ات

تو از تبار غزل های خواجه ای انگار
چه خوش نشسته در این قافیه صنوبری ات

دوباره فاصله ی آسمان و من کم شد
همین که آمده در شعر من کبوتری ات
              چقدر خلوت بن بست بی شما سخت است.



-حسام بهرامی

+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  دوشنبه 19 فروردین1392ساعت 10:32 PM     | 

دلقکی که به مشروب روی بیاورد،زودتر از یک شیروانی ساز ِ مست سقوط میکند.

-هانریش بل,عقاید یک دلقک

نوشتن برای هر نویسنده یا اهل قلمی مثل جان کندن است.ذره ذره شخص را آب می کند بدون اینکه خودش متوجه شود(که خیی وقت ها شخص متوجه می شود)این را از آرامش این افراد می توان بخوبی حس کرد چرا که نا و توانی برای بحث و جدل اضافی ندارند.بیشتر در خود فرو می روند تا بلکه بتونند نیروی خود را تجدید کنند و مخاطب را محصور نوشته ی خود کنند.منظور من نویسنده های دم دستی و چرت نویس نیست.نویسنده هایی مد نظر من هستند که وقتی اسم شان می آید یا اسم آثارشان،مو بر تن آدم سیخ می شود،نوشته هایی که هیچ وقت از ذهن اشخاص پاک نخواهد شد.نوشتن را همه بلد هستند و بلدند بخوانند.اما...وقتی به یک بچه ی کلاس اولی تذکره اولیا را بدهید مطمئنن نمی تواند حتی جمله ای را بخواند.نوشتن هم همین است.باید جان بکنی،باید شب ها را فدای خواندن کنی،باید چشم هایت را بدهی تا بتوانی بنویسی،باید ریه هایت را بدهی،باید قید یک زندگی راحت و بدون دغدغه را بزنی...نویسنده شدن چیزی نیست که به راحتی بدست بیاید(حداقل نویسنده ی واقعی شدن،مثل فهیمه رحیمی یا رضا امیر خانی و امثال اینها شدن خیلی آسان تر از چیزی ست که فکرش را بکنید،فقط کمی اراده می خواهد) .باید قید هرچیزی را بزنی تا نوبل ادبیات را توی دستانت ببینی،باید...باید ببینی چیزی را که کسی نمی بیند،باید درک کنی چیزی را که هرکس نمی تواند درکش کند،باید بفهمی و تحلیلش کنی تا بتوانی...باید یاد بگیری سقوط کنی تا پرواز را یاد بگیری حتی اگر بال هایت را بریدند.باید بتوانی...



قبرنوشت:به هیچ وجه هیچگونه ادعایی نه تو نوشتن دارم و نه تو سواد و از همین تریبون بی سوادی خودم را اعلام می کنم.این پست رو هم برای کسانی نوشتم که فکر میکنن نوشتن خیلی آسونه،کسایی که دوتا کتاب می خونن فکر می کنن الان ته ته جاده رسیدن و چنان مانیفست روشنفکری میگیرن که انگار از ناکجای فیل افتادن!


+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  دوشنبه 19 فروردین1392ساعت 8:20 PM     | 

همین مونده بود بهم بگن "nude" شدی!آقایِ دوست عزیز من به هیچ وجه nude  نیستم و نخواهم بود،اصلا از نودیسموس بدم میاد!(نودیسموس از اون نظر که شما بیان کردین،هر چند با بقیه که تو این مسائل صاحب نظرن:)هم زیاد موافق نیستم،مثل زیبا ناوک) من به هیچ نوع دیدگاه فلسفی و اجتماعی و غیره تعلق خاطر ندارم.اگه نوشته های من رو بخونید(مطالب وبلاگ هیچ کدوم مطالب اصلی من محسوب نمیشه،فقط دل نوشته محسوب میشه) توش رگه های رادیکالیسم میبینی،طرز برخوردهام تو اجتماع رو ببینی رگه های آنارشیسم میبینی تو رفتارم و اگه باهام بصورت جدی حرف بزنی و بحث کنی رگه های ندانم گرایی یا همون لاادری گری میبینی و ...!میبینی؟!من به هیچ چیز وابسته نیستم(حالا یا به قول شما متاسفانه یا خوشبختانه و یا هر چیز دیگه ولی چیزیِ که هست) . ولی دوست عزیز بهت این اطمینان رو میدم که nude  نیستم(حداقل از اون نظر که شما مد نظرت بود)

جمله ای از "برتراند راسل" از کتاب "چرا مسیحی نیستم" که کتاب و جمله ی معروفی ِ :

"بر روی دو پای خود بایستید و منصفانه و با دقت به جهان بنگرید "بدون" طرز برخورد از روی ترس و با تفکری آزاد"

موفق باشید

+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  دوشنبه 19 فروردین1392ساعت 1:57 PM     | 

شخص احمقی با اسم"کیمیا"برام کامنت گذاشته:"چرا تو پروفایلت بخش فیلم رو نوشتی:نگو که که نمیگم،حال ندارم وبلاگم فیلتر بشه،شیطون مگه چه فیلم هایی میبینی؟"
نمیدونم چرا دارم این پست رو مینویسم چون اینجور افراد بنظرم حتی ارزش اینکه بهشون جواب بدی هم ندارن اما یه بار واسه همیشه میگم...
من جنسم متاسفانه با خیلی پسرهای دیگه فرق میکنه.ادعا نمیکنم پسر پیغمبرم،از بهشت افتادم پایین و...نه اما فرق دارم.خانم کیمیا من مثل شما نیستم،چرا؟فیلم های مورد علاقه ی من که کم هم نیستن قریب به 20درصدشون تماما لخت محسوب میشن،حدودا 30درصدشون هم نیمه لخت محسوب میشن اما...این وسط اما وجود داره.اون اما چیه؟میگم بهت.فیلم "مالنا"که یه فیلم ایتالیایی،با بازی مونیکا بلو.چی یه فیلم نیمه محسوب میشه ولی من بشدت این فیلم رو دوست دارم ،شما هم اگه دیده باشی دوسش داری اما شما برای این دوسش داری که وقتی اون پسرها لب ساحل دارن آلت همدیگه رو اندازه میگیرن دستت ناخودآگاه میره تو...یا پسری که طرز فکرش مثل جناب عالیِ وقتی این فیلم رو میبینه تا یک سال به عشق اون لحظه ی لخت شدن مالنا تو حموم با صابون و خودش مشغوله.ولی من حتی یکبار تحریک نشدم(خنده داره!)ولی واقعیت.امثال شما فیلم "cash back"رو که نگاه میکنن بخصوص اگه پسر باشن تا شش ماه چیزی به نام کمر براشون وجود خارجی نداره،امثال شما حتی فیلم awake رو هم که میبینن یا شورتشون خیس میشه یا دستشون!ولی به قول دوست عزیزم،داود مرادی"نوع من فرق می کند اصلا".من کسی نیستم که حتی ذره ای برام س.ک.س یا متعلقاتش برام مهم باشه(البته نه 100%،ولی از اون نظری که شما بهش نگاه میکنه من هیچ وابستگی بهش ندارم).به هیچ عنوان به مسائل محرم و نامحرم معتقد نیستم اما این قضایا برام جا افتاده...من کسی نیستم که بخاطر شورت و کرست یه دختر خودکشی کنم اونقدر برام این قضیه بی اهمیت هست که وقتی دختری توی پارک بهم گفت"تو باید تو شمال بدنت فتحم کنه"من خندیدم و گفتم:جالبه.ولی نه اون جالبی که شما فکر میکنید.جالب از این نظر که چه اتفاقی افتاده که همه فکر میکنن... .جالب از این نظر که هیچ تعلق خاطرِ جنسیی به اون شخص نداشتم و ندارم...من کسی نیستم که با دختر دست بده،حتی خاله های من بعضی وقت ها از دست من شاکی میشن که ما به تو محرمیم چرا دست نمیدی؟.خانم محترم (که به هیچ عنوان محترم نمیدونم شما و امثال شما رو و این کلمه رو با این لحن بدتر از صدتا فحش ناموس میدونم)در مورد من زود قضاوت کردی و خیلی بد عنوان،طوریکه الان به حالت سگ شدن دراومدم.مخاطب اون خانم بود ولی سر صحبت با همه،به قول معروف به در گفتم دیوار بشنو ِ.
از تمامی دوستان محترم و با شخصیت عذر میخوام ولی گهگداری یه سری چیزا لازمه...
+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  دوشنبه 19 فروردین1392ساعت 0:48 AM     | 

دوست عزیزی که پرسیدی چرا همش گریه؟!

جواب شما رو با یک بخش از کتاب "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" نوشته ی خانم "اوریانا فالاچی" میدم!ایشون تو بخشی از کتاب میگه:

"فقط کسانی که زیاد گریه کرده اند می توانند ارزش زیبایی های زندگی را درک کنند و از ته دل بخندند.گریه کردن بسیار آسان است و خندیدن بسیار سخت.این حقیقت را خیلی زود می فهمی."

البته نمی خوام شعار بدم که آره،من الان ارزش زیبایی های زندگی رو می فهمم و از این چرت و پرت ها...به نظرم کلا زندگی اونقدر زیبا نیست...

+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  یکشنبه 18 فروردین1392ساعت 6:1 PM     | 

گـــرفته دلـــم از دو عالم ... مهـــم نیست/نماندست چیزی به جزغم ... مهم نیست

-مهدی موسوی

نشسته ام با فریم جدید عینک بازی میکنم.تمام سعی و تلاشم را می کنم که به هیچ چیز فکر نکنم.فکر نکنم به این روزهای ابری و وحشت زای بهار.فکر نکنم به این که خودم را سال ها پیش وسط انبوهی از خاطرات درهم و برهم جا گذاشته ام.فکر نکنم که با خودم باید چکار کنم.اما یک لحظه نگاهم با خودِ توی عینک یکی شد و توی چشمانم برق هزار خاطره را دیدم.برگشتم به زمان حال.گیج و منگ بودم.تب را فراموش کردم و... .بگذارید شعار بدهم.پنجره ای روبه رویم باز شد و نور اتاقم را غرق کرد.چشمانم باز تر شده بود و از این دست اراجیف!دلم گرفت.نه برای هیچ کس،نه برای هیچ چیز.دلم برای خودم گرفت.برای لحظات قشنگی که برای خودم داشتم و هیچکس ندید،حتی خودم.برای زندگی گوه گرفته ی خودم دلم گرفت.فهمیدم کجا ایستاده ام.فهمیدم که چه چیزهایی را از دست دادم و خودم... .فهمیدم چرا وقتی صدای شاهین توی اتاق پر میزند تنها چیزی که دارم بغض و گریه و سیگار است.فهمیدم که وقتی سیمین می گوید"خواب و خیالی پوچ و خالی/این زندگانی بود و بگذشت" یعنی چه.فهمیدم و ایمان آوردم به فصل سرد.فهمیدم "مرده ست باد،افسرده ست بادِ" شاملو یعنی چه و "درست/همچون تبی که خون به رگم خشک می کند/احساس کردم".معنی کلمه به کلمه،سطر به سطر و صفحه به صفحه ی بورخس را فهمیدم.معنی "گرگ بیابان" را با "دِمیان" کشف کردم.فهمیدم که چرا چند وقتی ست که فعل های شعرهایم مثل شعر های موسوی درهم و برهم است،برای من سوم شخص می آورم،برای او اول شخص و... .فهمیدم که چرا چند وقتی است هوس کرده ام کسی سرم را به آغوش بگیرد و بگوید"گریه کن مرد،گریه کن".فهمیدم که چرا اسم یغما که می آید چیزی در انتهای مغزم زنگ میزند.فهمیدم که چرا تا جلد کتاب منزوی را میبینم حالی به حالی می شوم.فهمیدم که چرا کلیات سعدی ام را گم و گور کردم تا فقط نبینمش.فهمیدم که...

هر چند که "این خر از کُره گی نمی فهمه"...

+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  شنبه 17 فروردین1392ساعت 2:51 PM     | 

می دانی مرد، می خواهم برایت اعتراف کنم.اعتراف کنم و بگویم دلم برای تمام لحظات خوب گذشته تنگ شده،برای لحظه های با هم بودن،برای غصه خوردن هایمان برای همدیگر،برای بستنی و نوشمک های وسط تابستان،برای دویدن های طولانی،برای...
ایمیل که بدستم رسید باورم نمی شد.دنیا دور سرم می چرخید و با هر چرخ خاطره ای را نشانم می داد.جانم بالا می آمد و... .رفیق وقتی خواندم که وقتی پارچه ی سفید را روی صورتت می کشیدند لبخندی به زیبایی همیشه داشتی قلبم از جا درآمد.وقتی خواندم که پرستارهای هفتاد پشت غریبه در مملکت غریب بعد از رفتنت همه می گفتند"مثل یک مرد مُرد" دیگر هیچ جا را ندیدم.باور کن که باورم نمی شود.باورم نمی شود که زیر قولت بزنی،یادت که هست وسط جمع قول دادی اولین نفری که شاباش عروسی به من می دهد خودت هستی.یادت که نرفته؟بلند شو رفیق،بلند شو و مثل مرد،مثل همیشه با آن دست های سنگینت به پشتم بکوب و بگو که مرد زیر قولش نمی زند.بلند شو سرم داد بکش که هنوز هم مثل همیشه... .بلند شو لعنتی و این کیبورد خیس را توی سرم خرد کن تا مستی این واژه ها - که چند سالی ست زیر خاک مرده دفنشان کردم تا خوب جا بیفتد - از سرم بپرد.فقط بلند شو.بلند شو دوباره جمع ساده ی خودمانی همیشگی را از این دربدری خلاص کن.بلند شو مرد وَ بودنت را به همه نشان بده.لعنتی بی تو چطور روی درخت های توت آوار شویم؟لعنتی بدون تو چطور تهران را بگردیم؟لعنتی دیگر به کدام شخص مطمئنی رازهای سر به مهرم را بگویم؟به شوخی ها و تیکه های همیشه آماده ی چه کسی بخندم؟فقط بلند شو،بلند شو رفیق.بلند شو و موهایم را مثل زمان بچگی بکش تا از لجت سرم را طاس کنم.بلند شو تا با هم کوچه به کوچه ی تهران را فتح کنیم و پرچم را تا برج میلاد بالا دهیم.روی پاهای قوی و محکم ت بایست تا دروازه های گل کوچیک را به یاد دوران بچگی گل باران کنیم.مغازه ی عمو ِ هنوز هم با آن لواشک های ترش ِ دهن آب انداز هست،هنوز هم جوهرلیمو دارد،هنوز هم از همان توپ پلاستیکی ها دارد،هنوز هم با بچه ها خوب تا میکند و تخفیف می دهد،هنوز هم وقتی مرا میبیند لبخند می زند و میگوید"اون رفیق ِ خوشگلت کو پس؟".بلند شو  و توی گوشم بزن که سیگار خوب نیست تا دیگر  لب به سیگار نزنم.رفیق باور کن که کشش این همه درد را ندارم.بلند شو تا دوباره دست دور شانه ی هم بگذاریم و توپ پلاستیک دولایه را زیر بغل بزنیم و ...
تو که ما را جا گذاشتی ولی بدان که من زیر قولم نمی زنم...
یادت همیشه با آن تسبیح سیاهی که برایم سوقات آوردی روی دستانم باقی می ماند...

+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  پنجشنبه 15 فروردین1392ساعت 10:49 AM     | 

چند وقت پیش گفته بودم برای دوستی عزیز که بیمارستانِ دعا کنید....
ممنون از همه ولی دیگه دعا لازم نیست.
فعلا
+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  چهارشنبه 14 فروردین1392ساعت 9:27 AM     | 

نستعلیق سوخته بر دیوار ترکیبی از ترانه و خاکستر

سر پنجه ات به ذهن مربع ها سر پنجه ام حوالی یک دفتر


باران دوباره نبض تنم می شد،یعنی دوباره زنده شدم،اما

من بام بودم و لب من کم داشت،بق بق بقوبقوی دو تا کفتر


مثل کلاغ در نرسیدن ها،در سررسید گم شده ام انگار

هر روزِ هفته جمعه،تکراریست،با عصرهای خسته ی زجرآور


بغض تو اخم تازه ی من می شد،ضرب تو زخم تازه ی من می شد

ایبار وقت رد شدنت بانو،آرام از حوالی من بگذر


اطلس بپوش توی غزل ها تا جغرافیات مال خودم باشد

حالم شبیه صفحه ی تاریخ است بعد از هجوم وحشی اسکندر


در من یتیم خانه ی دلگیریست با واژه های تلخ سرراهی

حالا چگونه من غزلت باشم با بیت های بی پدرومادر


این زندگی همیشه هَشَل هفت است،با لحظه های تیره و دلگیرش

تو رفته ای و در دل مانده،زخم عمیق خاطره ای دیگر


-حسام بهرامی



قبرنوشت:تیتر مصرعی از "فروغ" است.


+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  شنبه 10 فروردین1392ساعت 10:57 AM     | 

ساعت صفر و صفر و صفر و صفر به وقت دیوانگی و من مشغول نوشتن این متن.آهنگی دیوانه کننده فضا را کت بسته به "مسلخ" می برد و من هم "مسخ" شده فقط تماشا می کنم.کاری نمی توانم بکنم.می دانم،می دانم "قربانی" بعدی این بُعد خودم هستم.1

بی خیال دنیا،روزها سرم با کتاب مشغول است و شب ها...شب ها...شب ها..."شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی*آوای تو می خوانَدَم از لایتناهی"2 و من فقط گوش میدهم.گوش میدهم و به حجم "الکل" های درونم مقادیر زیادی "بنزین" و "گازوئیل" اضافه می کنم تا این شیشه پر شود و بعد "فیتیله" را از "پارچه ای جین و سفید" انتخاب می کنم و نیمه شب "فندک" را می زنم.ولی "آتش" نمی گیرد،فقط "می گرید".می گرید و می گرید و... .نمی دانم چکارش کنم.به حال خودش رهایش می کنم و به "دوش آب سرد" پناه می برم.آب سرد که به سرم می رسد فیتیله آتش می گیرد و "من" زل می زنم به "آینه" و جسم نابودگر ِ نابود شده.منتظر "انفجار" می شوم و به "نفس نفس" می افتم.مثل کاروتون های زمان بچگی فیتیله "خاموش" می شود و فقط می گرید."او" هم مثل "من" "خسته" شده و می خواهد منفجر شود.

حوله را دور خودم می پیچم و خودم را خشک می کنم.به گوشه ی اتاق پناه می برم.زیر لحاف خودم را پنهان می کنم و شروع می کنم به گریه و فیتیله روشن می شود.نگاهش نمی کنم و فقط اشک می ریزم و ...فیتیله به ته می رسد و بغض های یک عمر منفجر می شود.


1: اسم یه شعر جدید،کار خودم.

2:فریدون مشیری


قبرنوشت:ساعت حدودا 1 صبح امروز این پست رو قرار دادم(البته خیلی با این فرق می کرد) و سریع پاکش کردم و الان دوباره گذاشتمش با تغییراتی اساسی.


+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  جمعه 9 فروردین1392ساعت 11:45 AM     | 

گوشی را میرسانم به گوشهایم و تمام صداهای اطراف را به سکوت دعوت میکنم.همان شماره ی همیشگی را میگیرم و منتظر جوابش میشوم.صدای ظریف زنانه اش را دوست دارم.همیشه حرف جدید میزند.هیچوقت کلیشه نمی شود،صدایش مثل یک دژ قوی و محکم است طوری که دل ادم قرص قرص میشود با بودنش.اشغال...اشغال...اشغال...همیشه همینطور است،همیشه دوروبرش پر است از ادمهایی که نمیشناسدشان و حتی ان ادم ها هم نمیشناسندش!ولی من او را میشناسم،او هم مرا شناخته،بگمانم احساسی شکل گرفته میانمان،نمیدانم.اشغال...اشغال...اشغال...انقدر شماره اش را گرفته ام که حفظ شده ام،گهگداری هم که وقت نمیکنم یا حال زنگ زدن را ندارم شماره اش مدام در سرم تکرار میشود تا مبدا از یادم برود یا عددی را جابجا کنم.کم حرف است،همیشه دوست دارد فقط خودش حرف بزند،هرچه هم میگویم چند لحظه صبر کن من هم حرف دارم گوش نمیکند و صدای بیب بیب بیب بیب ممتد گوشم را کر میکند.اما امشب تمام حرف هایم را اماده کرده ام که برایش بگوبم،به اندازه ی یک دفتر صد برگ و شاید هم بیشتر درددل دارم برایش،فقط امیدوارم که امشب گوش شنوا داشته باشد.
صدای بوق ازاد که از بلندگوی گوشی پخش میشود بندبند بدنم به لرزه می افتد،دست و پای خودم را گم می کنم و بالاخره جواب میدهد،اینبار هم حرف تازه ای زد و بدون توجه قطع کرد"ساعت یک و هفده دقیقه ی بامداد،ساعت یک و هفده دقیقه ی بامداد"
+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  پنجشنبه 8 فروردین1392ساعت 1:18 AM     | 

زندگی با مفهومی کلیشه ای که دارد ادم را به نمی دانم کجا می برد.فرض میکنیم من تعبیرم تز زندگی x باشذ و شما y،حالا من به x میگویم زندگی و شما می گویید :"نه،y زندگی محسوب می شود"اینجا چندین بحث بوجود می آید که نه حال و حوصله ی باز کردنش را دارم و نه سوادش.اما دوستانی که مرتبیر میدن که دیدت رو به زندگی عوض کن،لطف کنن بیان تو معادله ی زندگی من اونوقت ببینم جوابی جز x بدست میارن یا...!

موفق باشید

+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  چهارشنبه 7 فروردین1392ساعت 11:6 AM     | 

متن زیر میان پرده ای از نمایشنامه ی "زن خوب ایالت سچوان" اثر "برتولت برشت" است:


(موزیک.خدایان برای آخرین بار در رویای آبفروش ظاهر می شوند.خدایان کاملا تغییر شکل داده اند.از ظاهرشان پیداست که راه درازی را پشت سر گذاشته،خستگی آنها را از پا در آورده و با حوادث ناگواری رو برو شده اند.یکی کلاهش را گم کرده و دیگری یک پای خود را در آپر برخورد با تله ی روباه گیری از دست داده است.هر سه پا برهنه اند.)

وانگ: چه عجب که بالاخره آمدید! حوادث وحشتناکی در مغزه ی دخانیات فروش شن ته رخ داده.چند ماهیست که شن ته دوباره بمسافرت رفته.پسرعمویش تمام کارها را قبضه کرده.امروز او را دستگیر کردند.می گویند شن ته را بقتل رسانده تا مغازه او را تصاحب کند.ولی من باور نمی کنم،زیرا شن ته خودش بخواب من آمد و گفت پسر عمویش او را زندانی کرده.آه!سروران من،شما باید فورا به اینجا برگردید و او را پیدا کنید.

خدای اولی:نفرت انگیز است.جستجوهای ما به نتیجه نرسید.خیلی بندرت به آدمهای خوب برخوردیم.آن چند نفری را هم که یافتیم،آنچنانکه شایسته و بایسته مقام انسانیت است زندگی نمی کردند.بالاخره تصمیم گرفتیم به همان شن ته امید ببندیم.

خدای دومی:بشرط آنکه همانطور خوب مانده باشد.

وانگ:در این شکی نیست.اما فعلا غیبش زده.

خدای اولی:پس تمام زحمات ما به هدر رفت.

خدای دومی: استقامت داشته باش!

خدای اولی: چه فایده؟اگر او پیدا نشود،باید از این کار دست بکشیم.در دنیای عجیبی هستیم!همه جا فقر و دنائت و سقوط!حتی طبیعت را نیز به نابودی کشانده ایم.درختهای زیبا بزیر سیمهای متععد گردن شکسته و در فراسوی کوه ها،توده های عظیم دود سر بآسمان کشیده و صدای غرش توپها بگوش میرسد.و هیچ کجا آدم خوبی یافت نمی شود که بتواند روی پای خودش بایستد.

خدای سومی:افسوس،ای مرد آبفروش،ظاهرا فرمان های ما خیلی ظاقت فرساست.از آن میترسم که مجبور شویم بر تمام احکام اخلاقی ای که وضع کردیم خط بطلان بکشیم.مردم برای نجات زندگی ساده خود باندازه کافی گرفتاری دارند.نیات خیر آنها را به لب پرتگاه سوق میدهد،انجام اعمال نیک آنان را به قعر پرتگاه سرنگون میسازد.(روبه دو خدای دیگر):این دنیا قابل زیستن نیست.باید این واقعیت را بپذیرید.

خدای اولی (با لحنی تند):نه،مردم لیاقت ندارند.

خدای سومی:چونکه دنیا همچون زمهریر است.

خدای دومی:برای اینکه مردم سست عنصرند.

خدای اولی:شخصیت خود را فراموش نکنید،عزیزان من!برادران،ما نباید تردید به خود راه دهیم.بهرحال ما یکنفر را یافتیم که خوب بود و هنوز هم آلوده نشده است.فقط غیبش زده.بیائید در پیدا کردن او عجله کنیم!مگر نگفته بودیم که همه چیز دو باره رو به راه می شود،بشرط آنکه یکنفر را پیدا کنیم که بتواند در این دنیا تاب بیاورد؟فقط یکنفر؟


(خدایان بسرعت از نظر ناپدید می شوند.)

+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  سه شنبه 6 فروردین1392ساعت 9:0 AM     | 

ای شب،به پاس صحبت دیرین،خدای را

با او بگو جکایت شب زنده داری ام

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند،بشتابد به یاری ام


ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

با او بگو که مهر تو از دل نمی رود

هر چند بسته،مرگ،کمر بر هلاک من


ای شعر من،بگو که جدایی چه می کند

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم،که از تو بجز ناله برنخاست!

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی


ای آسمان،به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه بیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمه،سوختم و اشک ریختم؟


ای روشنان عالم بالا،ستاره ها

رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

یا جان من ز من بستانید بی درنگ


یا پا فرا نهاده و خدا را خبر کنید!

آری،مگر خدا به دل اندازدش،که من

زین آه و ناله راه به جایی نمی برم

جز ناله های تلخ نریزد به ساز من


از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من؛

عذر گناه من،همه،چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

او هستی من است که آینده دست اوست


عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند که من آن نی ام که کنم رو به هر دری

او نیز مایل است به عهدی کند وفا

اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری


قبرنوشت:شعر از فریدون مشیری

+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  یکشنبه 4 فروردین1392ساعت 6:16 PM     | 

لباس هایم را می پوشم،کاری به عید و دید و بازدید ندارم،می زنم بیرون.شهر آنقدر خلوت شده که نمی شناسمش.حالتی غریب و ناشناس دارد روزهای این روزهای تهران!شلوغ ترین خیابان های هر روز چنان خلوت شده که آدم بیاد قبرستانِ در وسط هفته می افتد.قدم هایم را کند می کنم تا خودم برسم.لنگ لنگان خیابان را برای چندمین بار قدم می زنم و...

"..."اش هیچ نیست جز خرواری بغض و سیگار و خاکستر شدن و یه مشت غزل نصفه و نیمه...


قبرنوشت:تیتر نام آهنگی از "رضا یزدانی"

+ علـــی . رضـــائـیـــان نوشته است اینجا را در  جمعه 2 فروردین1392ساعت 8:41 PM     |